توانست نبودنش را لبریز اندوه کند

کسی معنی بحر فهمیده باشد
که چون موج بر خویش پیچیده باشد

هر چی حفره‌ی غم بیشتر باشد، نشانه‌ی این است که شادی با هم بودن بیشتر بوده. اگر بخواهیم موقع رفتن کسی ناراحت نشویم، باید کلن قید هم رو بزنیم. اما دیگر شادی هم نداریم. یه زندگی بدون حس.
خوشحالم که این قدر غمگینم. تازه فهمیدم که چقدر دوستش داشتم و چقدر با هم خوش بودیم. پر از شور زندگی. خیلی سریع شادی در چهره‌اش می‌آمد و صدای خنده‌اش بلند می‌شد. ساده شاد بودن کار سختی است که با میثم راحت می‌شد.
خیلی اندوه‌زده‌ام. دوستانش همه چنین‌اند. می‌دانم که این نوشته‌ام شما را ناراحت می‌کند و حق ِ شما شادی است؛ شمایی که همیشه شادمانی‌های بی‌سببی به من داده‌اید. دوستانی که ندیده‌ام و نمی‌شناسم. این روزها یاد گرفتم حتی دوستی که تنها باخواندن نوشته‌ات با او ارتباط داری، هیچ نظری نمی‌دهد و حتی نمی‌دانی کیست و همه‌اش در یک آی‌پی خلاصه می‌شود که آن هم به مدد فیلترینگ همیشه جعلی است، خیلی ارزشمند است. او به تو گوش می‌کند و تا به حال لازم ندیده است، حرفی بزند. اما می‌شنود. کاری که خیلی‌ها بلد نیستند. از شما که این نوشته را می‌خوانید و دردم را می‌شنوید، سپاس‌گزارم. دلم گرفته است. باید جایی حرف بزنم. صفحه‌ام و  صفحه‌ی دوستان میثم یعقوبی آرامم می‌کند، اما باز هم دست از شما برنداشته‌ام. مرا ببخشید.
متن نوشته‌ی عکس

زیست‌شناسی جانوری در دانشگاه تهران خواند. جانورها را خوب می‌شناخت. می‌فهمید که هر کسی چه جور جانوری است. بعد کارشناسی ارشد را محیط زیست خواند تا نشان بدهد که جانور بودن چیز بدی نیست.

این دو پیوندی شد برای کاری که دوست داشت؛ عکاسی. برای همین در پی عکس گرفتن از طبیعت بود، جانورها و گیاهان و شکل‌هایی که طبیعت ایجاد می‌کرد. اهل سفر بود تا این زیبایی‌ها را دریابد.

شاید کارهای نکرده زیادی داشت. می‌خواست تحصیل هنر عکاسی را ادامه بدهد. مقدماتش را هم فراهم آورده بود. خیلی کارهای دیگر هم بود. اما کارهای کرده‌اش بیشتر بود. و مهم‌ترینش این بود؛ کاری کرد که همه دوستش داشتند. بودنش را شاید خیلی از ماها حس نمی‌کردیم اما نبودنش را سخت اندوه‌ناکیم. بزرگ‌ترین کارش این بود که توانست نبودنش را لبریز اندوه کند. کاری که از دست خیلی از ماها برنمی‌آید.

 


/ 20 نظر / 242 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

مسعود جان و آزاده جون: به خاطر همه لحظه های قشنگی که با شما داشتم ازتون ممنونم و خدارو شکر میکنم . به پاس تمام خوبیهاتون بهترینهارو براتون آرزو میکنم . . . تولدت هر دو تون مبارک . امیدوارم دیگه غم نبینین و شما مسعود عزیزم دوباره مثل گذشته شاد باشی و به ما با آرامش و عشقی که توی نوشته هات هست بازم انرژی بدی . حیف اون چهره خندون و آرومه که غم تو نگاهش باشه . اگه کاری از دست این خواهرت بر میاد بهم بگو

بانوی مهر

خدایش بیامرزد.... روحش قرین آرامش مشتری قدیمی شما

shakiba

اولین تولدیه که دارم بهتون تبریک میگم امیدوارم سالهای سال صحیح و سلامت باشیم و بازم اینجا حضور داشته باشیم.اصلا خوب نیست امسال شب تولدم همه شاد بودن و خودم فقط داشتم به عکسش نگاه میکردم و بغض گلومو گرفته بود...کاش این خبر بهم نمیرسید اینجوری خیلی بهتر بود.....درسته شاید هیچ وقت ازش سراغ نمیگرفتم ولی خیال جمع بود که اونم یه جایی زیر آسمون خدا داره زندگی میکنه...

ستوده

خداوند بیامرزدش .هنرمندان سرمایه های ایرانند [گل]

هانی شف

خیلی متاسفم....سخته جملاتی برای همدردی به زبون آوردن...دلم گرفت .. روحشون قرین آرامش باشه و آرزوی صبر برای همه شما و خانواده شون دارم خیلی اسمشون برام آشناست

ستایش

سلام من ستایشم.اولین باره به وبلاگ شما میام.قصه غصه ت رو خوندم و اندوهناک شدم امیدوارم همدردی منو بپذیری.میدونی مسعودجان اگه ما ادمها به این اعتقاد و باور داشتیم که بین ما و اون عزیزی که از پیشمون رفته ممکنه هیچ فاصله ای نباشه به دلیل اینکه مرگ همونطور که برای او خبر نکرد برای ما هم خبر نمیکنه شاید زیاد غصه نخوریم.ما نیومدیم که تا همیشه بمونیم خیلی زودتر از اونی که فکر میکنیم ما هم میمیریم.و باید هرروز که از خواب بیدار میشیم خدا رو شاکر باشیم که بهمون حیات دوباره داده تا در مقابلش سر به سجده بزاریم و بندگی کنیم.اینطوری دیدن مرگ عزیزانمون نه تنها ما رو افسرده نمیکنه بلکه مثل یک تابلوی یاد اور همیشه ما رو به این یاد میندازه که اوه خدا رو شکر که هنوز زنده ایم و دستمون هنوز کوتاه نشده.

ندا

تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککک [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] یه لبخند بزن بدونم خوبی ...

ندا

آخ جاااااااااااااااااااان چه لبخند قشنگی . همیشه شاد باشی عزیزم [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

پرديس

خيلي خيلي خيلي دردناكه غم از دست دادن.... برات يه دلتنگي آميخته با ياءس مي مونه كه شايد عادت كني اما فراموش نميكني. خواب ميبيني زندست و وقتي بيدار ميشي مغزت ميخواد از درد اين حقيقت منفجر بشه... كاش حكمت خدا ديدني بود تا اين قدر غصه گريبانگير عالم نميشد...

ازاده وساقی

راستی ها, چقدر زنده می خندید این برادر. شبهایی که میامد خانه میدان بهار شیرازیه و چایی میخورد و روی مبل قرمزها می لمید و می رفت ته فکرهای ددور ودرازش. به چی فکر میکرد؟ مرگش وادارم کرد که فکر کنم باید به چیزی که رشد می کند و زنده است محبت کنم. باید محبت کنم و الا خواهم مرد.