سوغات زاهدان؛ آچار، چاچوق، کشک زرد و یک دنیا مهربانی

پختِ مامان دوست هانیه‌ی لذت آشپزی

 امسال دفعه‌ی سوم بود که زاهدان می‌رفتم. صبح سه‌شنبه رفته بودم و همان روز ساعت 10 شب برمی‌گشتم. در این سفر هانیه لذت آشپزی را دیدم. عکس آچاری که می‌بینید هدیه‌ی او به من است. به همراه کمی کشک زرد سیستانی و مقداری چاچوق گیلانی. و البته کوله‌ای از مهربانی. حالا چطور شد که این طور شد؟

پیش از سفر اول به زاهدان، تصادفی در کامنتی برای نوشته‌ای از هانیه نوشتم اگر چیزی می‌خواهد که در زاهدان نیست، بگوید تا من برایش ببرم. دفعه‌ی اول و دوم که دو سه روز زاهدان بودم، هر دفعه مشکلی پیش آمد؛ دفعه‌ی اول متاسفانه مانی مریض بود و دفعه‌ی دوم هم گرفتاری کاری و ماموریت. این دفعه اما با وجود محدودیت زمان من توانستم هانیه، همسرش شهرام و هستی و مانی را ببینم. دیدار ما هم داستان جالبی دارد، خیلی بامزه‌تر از خاطره‌های خوردن و پختن.

ساعت 4 بعدازظهر به هانیه پیام دادم که جایی را به من معرفی کند تا بتوانم شام بخورم. ناهار نخورده بودم، پروازم هم زمانی بود که بعد از نیمه‌شب به خانه می‌رسیدم و حتمن باید شام می‌خوردم. جوابش این بود که ساعت هف و نیم تا هشت می‌آییم دنبال‌تان. ساعت نزدیک هشت بود که هنوز خبری نشده بود. گفتم خب آدمی هزار تا کار دارد و این بار هم نشد که بشود. خبر دادم که زمان من محدود است و نگرانم به پرواز نرسم. مدتی بعد خبر دادند که در راه هستند و به هر زحمتی بود آدرس جایی را که بودم دادم. فقط اسم خیابان اصلی که در آنجا بودم را بلد بودم.

نزدیک هشت و نیم بود. پرواز من هم ساعت ده بود و باید تا نه و نیم به فرودگاه می‌رسیدم. شام هم باید می‌خوردیم. اما همین مدت محدود هم برای من خیلی به یادماندنی شد. گپ زدن با شهرام و سخن گفتن از خوردن غذاهای گیلانی خاور خانم و رستوران لطفی در سرولات، و کلنجار رفتن با مانی کلی لذت‌بخش بود. با مانی کلی رفیق شدم، وقتی پیتزای مانی را آوردند، رو به من کرد و گفت پیتزا رو برام ببر. کلی ذوق کردم. از بچه‌هایی که سریع گرم می‌گیرند، خوشم می‌آید.

اما نکته‌ی جذاب ماجرا بعد از این که غذایمان را خوردیم و راه افتادیم اتفاق افتاد. ساعت و نه و اندی بود. باید زودتر به فرودگاه می‌رسیدم تا جا نمانم. چند متر که رفتیم، متوجه شدیم که چرخ جلوی ماشین پنجر است. همانی که هفته‌ی پیش هم پنجر شده بود. من هم دیرم شده بود. یک ساعتی هم بیشتر از افطار نمی‌گذشت. مردم زاهدان هم به روزه گرفتن بسیار مقید هستند و خیابان‌ها خلوت بود. چند دقیقه طول کشید تا توانستیم ماشین گیر بیاوریم. به هر ترتیبی بود به پرواز رسیدم.
به من که خیلی خوش گذشت. آشنا شدن با خانواده‌ای دوست‌داشتنی و مهربان. آن هم از نوع بی‌دریغش. دیدن‌شان، خستگی روز سختی را که داشتم از تنم به در برد. از همه‌اشان ممنونم. از هانیه، شهرام، هستی و مانی پر سر و صدا.

/ 11 نظر / 250 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیدی الهام

سلام آقای سلطانی. به به چه مسافرت بی نظیری. چه سوغاتی های خوبی، نوش جان شما و آزی خانم عزیز. دست هانیه جان هم درد نکند. البته از طرفی کمی حسودی ام شد [شیطان] که شما هانی جان هنرمند را زیارت کرده اید و بنده حتی عکسشان را هم ندیده ام. موفق و مؤید باشید.

ملودی

به به. چه سفر خوبی داشتید. شاد باشید همیشه[لبخند]

هانی شف

راستی اون کشک زرد هم مامان همکارم درست کرده..ه ردوی اینا خونگیه و خیالتون جمع باشه

چوچاق درسته نه چاچوق [قهقهه]

نکیسا مامان آرشیدا

سلام وبلاگ جالبی دارید ولی از اون جالبتر و زیباتر شخصیتتان است. منهم هانی شف رو می شناسم و می دونم زاهدانه ولی از وقتی پستتان رو خوندم هی با خودم فکر می کنم اگر روزی می خواستم برم زاهدان اینقدر به فکر بودم که باهاش تماس بگیرم و ببینم چیزی لازم داره یا نه؟ خیلی کار قشنگی کردید و نشانه قشنگی از شخصیت و مرامتان به جا گذاشتید. موفق باشید، سلامت و خندان

هانی شف

دوست بی نام و نشون، یه غلط املایی و تپق نوشتاری رو که چیز غریبی هم در وبلاگ نویسی نیست محترمانه تر تذکر می دن به جای ریسه رفتن[افسوس]

ازاده اخلاقدوست

هانی شف جان نازنین, اقا شهرام و کوچولوهای ترگل ورگل. ازاین همه لطف و مهربانی ممنونم. حسابی با داستانتان حال کردم و یوغاتی ها عالی بودند. وعده سوغاتی جا مانده حسابی ذوق زده ام کرد. همیشه میخواستم بیایم و شهر زاهدان را ببینم و مسعود هم همیشه دورم میزنه و اخرش من را نمیاره اما حالا به بهانه دیدار شما عزیزان و البته بردن سوغاتی به زاهدان خواهم امد.

مونا

منم اهل زاهدانم. مردم اینجا خیلی خونگرم و مهمون نوازن کشک زردشونم عاشقشم. خوشحالم که خاطره ی خوبی واستون شده

فرزانه

چه جمع مهربونی ....هنوز این فرهنگ صممیانه و فریندلی بین مردم ایران هست نسبت به آدمهایی که اصلا نمیشناسند !! ازاین چیزا که تقریبا کمتر جای دنیا پیدا میشه امیدوارم اعتمادهای از بین رفته همه جای ایران برگرده و مردم احساس امنیت بیشتری نسبت به هم داشته باشند.