لذت پختن

 آش‌خونه‌ی مسعود و آزی

توانست نبودنش را لبریز اندوه کند

کسی معنی بحر فهمیده باشد
که چون موج بر خویش پیچیده باشد

هر چی حفره‌ی غم بیشتر باشد، نشانه‌ی این است که شادی با هم بودن بیشتر بوده. اگر بخواهیم موقع رفتن کسی ناراحت نشویم، باید کلن قید هم رو بزنیم. اما دیگر شادی هم نداریم. یه زندگی بدون حس.
خوشحالم که این قدر غمگینم. تازه فهمیدم که چقدر دوستش داشتم و چقدر با هم خوش بودیم. پر از شور زندگی. خیلی سریع شادی در چهره‌اش می‌آمد و صدای خنده‌اش بلند می‌شد. ساده شاد بودن کار سختی است که با میثم راحت می‌شد.
خیلی اندوه‌زده‌ام. دوستانش همه چنین‌اند. می‌دانم که این نوشته‌ام شما را ناراحت می‌کند و حق ِ شما شادی است؛ شمایی که همیشه شادمانی‌های بی‌سببی به من داده‌اید. دوستانی که ندیده‌ام و نمی‌شناسم. این روزها یاد گرفتم حتی دوستی که تنها باخواندن نوشته‌ات با او ارتباط داری، هیچ نظری نمی‌دهد و حتی نمی‌دانی کیست و همه‌اش در یک آی‌پی خلاصه می‌شود که آن هم به مدد فیلترینگ همیشه جعلی است، خیلی ارزشمند است. او به تو گوش می‌کند و تا به حال لازم ندیده است، حرفی بزند. اما می‌شنود. کاری که خیلی‌ها بلد نیستند. از شما که این نوشته را می‌خوانید و دردم را می‌شنوید، سپاس‌گزارم. دلم گرفته است. باید جایی حرف بزنم. صفحه‌ام و  صفحه‌ی دوستان میثم یعقوبی آرامم می‌کند، اما باز هم دست از شما برنداشته‌ام. مرا ببخشید.
متن نوشته‌ی عکس

زیست‌شناسی جانوری در دانشگاه تهران خواند. جانورها را خوب می‌شناخت. می‌فهمید که هر کسی چه جور جانوری است. بعد کارشناسی ارشد را محیط زیست خواند تا نشان بدهد که جانور بودن چیز بدی نیست.

این دو پیوندی شد برای کاری که دوست داشت؛ عکاسی. برای همین در پی عکس گرفتن از طبیعت بود، جانورها و گیاهان و شکل‌هایی که طبیعت ایجاد می‌کرد. اهل سفر بود تا این زیبایی‌ها را دریابد.

شاید کارهای نکرده زیادی داشت. می‌خواست تحصیل هنر عکاسی را ادامه بدهد. مقدماتش را هم فراهم آورده بود. خیلی کارهای دیگر هم بود. اما کارهای کرده‌اش بیشتر بود. و مهم‌ترینش این بود؛ کاری کرد که همه دوستش داشتند. بودنش را شاید خیلی از ماها حس نمی‌کردیم اما نبودنش را سخت اندوه‌ناکیم. بزرگ‌ترین کارش این بود که توانست نبودنش را لبریز اندوه کند. کاری که از دست خیلی از ماها برنمی‌آید.

 


   + مسعود سلطانی - ۱۳٩۱/٩/۱٧